خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





قدرت ذهن

    یادداشت دریافتی- محمد ماکویی؛ در زندگی هرگز اهل دعوا و مرافعه و کتک کاری نبوده ام! حالا یا به خاطر آموزش هایی که از بچگی نثارم ساخته و بدین وسیله آویزه گوشم نموده بودند که یک مشت بخورم دار فانی را وداع خواهم گفت! و یا به علت واقع گرایی و اینکه هیچوقت بدم نمی آمد که گاه و بیگاه نگاهی هم به آینه قدی خانه مان انداخته و به خودم یادآور شوم که این هیکل به هردردی هم بخورد، انصافا به درد دعوا نمی‌خورد!
    با همه اینها از تنها دعوایی که ناغافل و پیش بینی نشده واردش شده بودم، دل خوشی داشتم! زیرا نه تنها مشت اول را من زده بودم، بلکه سر بزنگاه فهمیده بودم که خدایی که منباب رحمت هیکلی تنومند ارزانیم نکرده، حکمت را در این دیده که پاهایی سریع نصیبم سازد که بتوانم به مدد آنها بعد از "زد" و "قبل" از خورد فلنگ را ببندم!
    اما از همه اینها گذشته، از گذشته تا حال همیشه ترسیده ام که شاهد باشم که کسی در کوچه و خیابان و خانه و محل کار و ورزش و تفریح و بیمارستان و کارگاه و کارخانه و مطب و سوپری و ... بلایی سر دیگری یا دیگران بیاورد! این است که به مجرد مشاهده دعوا، نزدیک نشده و تنها برای آنکه از دور دستی بر خاموش کردن آتش داشته باشم، به آنی که ضعیف و نحیف‌تر است و کتک خورش ملس است و کمتر امکان دارد که با رنجیدگی خاطر، بلایی سر من بیاورد توصیه می کنم که:"شما ببخشش!" یا "شما کوتاه بیا!"
    باری، بار آخری که روحیه میانجی گریم گل کرد امروز صبح بود که در حالی که پشت چراغ قرمز ایستاده بودم صدای تصادف غیر وحشتناکی مرا به خود آورد و خوب که نگاه کردم متوجه شدم که یک تاکسی از عقب، سپر عقب یک خودرو معمولی سواری را مورد نوازش قرار داده است!
    راننده ماشین جلویی از آن بی خیال‌ها بود که برایش آسیب دیدگی و یا بهتر بگویم آسیب ندیدگی اتومبیل اصلا اهمیتی نداشت اما راننده تاکسی که سر و بدنی قوی و هیکلی ورزشکاری و ساخته و پرداخته داشت، نمی توانست بی خیال این شود که ملت ماشین خود را در معرض تصادف قرار بدهند و بعد هم به روی خویش نیاورند که اصلا اتفاقی افتاده است!
    خروج راننده تاکسی از خودرو و فریاد "حواست کجاست؟!" او، پشت چراغ ماندگان را متوجه "عسس مرا بگیر؟!" کرد اما چون قد و قواره و هیکل هیچ عسسی، یارای برخورد و مقابله با وی را نداشت، همگان صحنه تصادف را به چشم شتری که ندیدند، دیدند!
    در این بین مردی سن و سال دار که نشان می داد در جوانی هم هیکلی به هم نزده، از خودرو خود پیاده شد و با ملایمت در توجیه راننده خاطی بر آمد که "متهم و مجرم کیست" و "شاکی به که می گویند" اما چون دید ظاهراً آقای راننده تاکسی گول هیکلش را خورده و حرف حساب توی گوشش نمی رود، یک عکس پدر و مادر دار را طوری از پلاک ماشین خسارت زننده انداخت که مرد قوی بنیه متوجه شود که در یکی دو روز آینده کار از کجا آب خواهد خورد؟!
    با مشاهده صحنه، یاد مطلب تازه ای که یکی دو روز پیش از مطالعه روزنامه اطلاعات دستگیرم شده بود افتادم!:
    "امروز عصر کاگنیتاریا است، نه عصر پرولتاریا! در چنین عصری قدرت ذهن بر قدرت بازو تفوق می یابد و مردان و زنان آگاه می توانند از قدرت ذهنی و فکری خود مدد گیرند و با خلاقیت و نوآوری، بر کمبودهای فیزیکی خویش فائق آیند"
    با این حساب بود که دیگر لازم ندیدم برای اثبات درستی مطلب به دنبال شاهد بگردم زیرا به عینه مشاهده کردم که در حالی که "پرولتاریا" با حرص و جوش هر چه تمامتر در تاکسی نشسته بود و با خود چکنم، چکنم می کرد، "کاگنیتاریا" با صلابت هرچه تمامتر در مقابلش قد علم کرده بود و تمامی هیکل قوی و ورزشکاری او را به سخره می گرفت؟!

    فرارو


    این مطلب تا کنون 15 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : راننده ,ماشین ,قدرت ,خودرو ,متوجه ,هیکلی ,
    قدرت ذهن

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر